((به نام اشک های ریخته شده از غم دوری ))

من سفیر ناله و دردم نمی دانم چرا؟ 

چون زمستان ساکت و سردم نمی دانم چرا؟ 

گم شدم در قعر ظلمت خسته در آوارگی 

همنوا با جغد شبگردم نمی دانم چرا؟ 

با خودم بیگانه هستم با غریبان آشنا  

ای دریغا من خطا کردم نمی دانم چرا؟ 

باورم این بود تا آزاده ام گردم در جهان 

من کنون آواره ام طردم نمی دانم چرا؟ 

غنچه های خنده هم خشکیده بر لبهای من 

چون خزان پژمرده ام زردم نمی دانم چرا؟        

        

/ 1 نظر / 9 بازدید
م.ف

خیلی زیبا بود یک پیشنهاد : "به نام اشک های ریخته شده از غم دوری" خوبه کارامون به نام تنها کس تنهاییامون, تنها امید نا امیدیهامون ... , به نام خدا شروع بشه. شعر خیلی زیبا بود.