یار ما

یار ما را از جدایی غم نبود..

در غمش مجنون عاشق کم نبود..

برسر پیمان خود محکم نبود..

سهم من از عشق جز ماتم نبود..

با منه دیوانه پبمان ساده بست..

ساده هم ان عهد و پیمان را شکست..

بی خبر پیمان یاری را گسست..

این خبر ناگاه پشتم را شکست..

ان کبوتر عاقبت از بند رست..

رفت و با دلدار دیگر عهد بست..

/ 2 نظر / 9 بازدید
پدرام

نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا، شايد خطا کردم و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا، تا کي، براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد ---------- سلام دوست خوبم متنهای بسیار زیبایی تو بلاگت خوندم به خاطر احساس پاکی که داری بهت تبریک می گم با یکی از متنهای قدیمیم به روز کردم خوشحال میشم بیای

سارا شکری

سلام رفیق همچون گذشته قصد دردمندی و نیکوکاری با دردمندان دارم اگر کسی محتاج و نیازمند است. یا نیازمندی را می‌شناسد با من با ایمیل sara.shakari@yahoo.de تماس حاصل کند [گل]